خانه / ایستگاه نور / تکیه به دیوار انتظار

تکیه به دیوار انتظار

می شود قیافه و شکل و شمایل انسان داشت و از انسانیت بهره ای نبرد می شود چشم داشت اما حقایق را ندید و می شود گوش داشت اما شنیدنی ها را نشنید می شود سراسر احساس بود اما ذره ای حس نداشت . واقعا تعجب آور و شگفت انگیز نیست ؟ ماجرای انسان عجب پر ماجرا است حقیقتا موجود ناشناخته عالم است

چرا که ، می شود دیوار به دیوار زندگی کرد اما از زندگی همدیگر خبر نداشت

چرا که ، می شود برجی در کنار خانه ای ساخت که در آن مستأجر زندگی می کند که امکانات اولی زندگی را ندارد

چرا که، می شود بر پرنده های فضای سوار شد و از کنار ، کنار خیابان نشسته ای  رد شد و نپرسید تو کیستی و کارت چیست و چرا چنین وامانده و در مانده ای

درماندگی عجب دردی است بی کسی عجب خفتی برای انسان می آورد بی پولی بدتر از همه ، بی پولی و دربدری از همه بدتر

چرا که ، می شود غصه نداشت و قصه ی غصه دارها را هم نشننید و بی غصه ماند

چرا که ، می شود خورد و خوابید از کم خوری و بی خوری و بی خوابی دیگران خبردار نشد

چرا که ، می شود از درد و فریاد دیگران به درد نیامد و فریاد نزد

روزگار سرد و بی خاصیتی است کسی به کسی نیست محشر کبری است حتی افراد به حال خود رحم نمی کنند تا برسد دیگر را مورد ترحم و نوازش قرار دهند

در این روز گار بی دردها درد ها را به کی باید گفت آیا گوش شنوایی هست که بشنود آیا چشم بینایی هست که ببیند آیا دلسوزی هست که دلش به حال درماندگان و بی پناهان بسوزد

در حیرت و سرگردانیم عده ای تشنه ی خدمت به مردمند اما از دردشان خبر ندارند ، در بهت  و حیرتم از کسانی که برای تکیه بر صندلی ریاست میلیاردها خرج در و دیوار مردم می کنند اما نمی خواهند به درد مردم بخورند

چرا این گونه شدیم

چرا بی خبر از خبرها شدیم

چرا از بی خبری خود لذت می بریم

چرا نمی خواهیم از خود خبر دار شویم

چه کسی درِ حقیقت را به روی ما بسته است

چه کسی قفل بر درِ من زده است که از من خود بی خبر باشم

آری هنوز از فضای داغ انتخابات چندی نیست که در آمدیم و هفته پیش شهر آزین بسته خود را دیدم که چه خرج های سر سام آوری به راه انداخته بودند چه بخور بخوری و ببر ببری در کوچه و برزن به راه افتاده بود چه پول های بی زبانی که زبانشان تحمید و تمجید را به ارمغان می آورد و شهر را پر از خبر کرده بود

همه دیدیم و شنیدیم که چه وعده ها که داده نشد و چه رأی ها که خریده نشد چه پولها که هزینه نشد

بگذرد این روزگار تلختر از تلخ

تلخ است و درد آور اگر احساسی باقی مانده باشد

اگر بخش کوچکی از این پول های بی زبان به جیب فقرا و نیازمندان سرازیر می شد فقیری باقی نمی ماند مستأجری درد پول اجاره و رهن خانه نداشت

البته تعجب نکنید دین ما برای ما آب و نان آور است نه آبرو آور آری همه ادعای دینداری داریم اما دین ما ره توشه ای است برای حیات بی غصه و درد داشتن ، قصه های فرهاد و شیرین گذشت و در این گنبد دوار جز نامش چیزی باقی نیست

قصه های محمد و علی و حسن و حسین قصه های است برای سر خوش کردن نه دلخوش کردن

آری می شود ندید و نشنید و غم و غصه نداشت و در بی خبری از درد دیگران روزگار به خوشی گذراند

می شود بر لب دریا نشست از لب های تفیده و خشکیده خبردار نبود

می شود خیره بر آب شد و بر رفتن آبروی کسی خیره نشد

روزگار پر از درد بی دردهاست

چرا بی درد شدیم ، مگر درد ما علائم حیات و زندگی ما نبود چرا زنده ایم اما درد نداریم

چرا بی اشک شدیم مگر اشک ما خبر از احساس درون ما نمی داد پس چرا بی اشک شدیم

شاید ما را چنین عادت داده اند که تکرار ها ما را گرفتار عادت ها می کند تکرار فقرها و دردها ما را بی درد می کند و برای ما عادت می شود

پای حرف های گرفتاران نشستن انسان را گرفتار درد می کند و وجودش مالامال از غصه و غم میشود و زندگی را بر او سخت می کند پس بگذار راحت باشیم در این چند روز زندگی دنیا خوش باشیم و بی درد

قلمم عاجز است از به تصویر کشیدن دردها و غصه های که دیدنی و شنیدنی است  شنیدن حرف مادری که از نداری دست به خود کشی می زند تا آبرویش حفظ شود و از خفت و سر افگندی رهایی یابد شنیدنی است حرف خواهری که از همه جا و همه کس بریده است و جایی برای زنده ماندش پیدا نمی کند و اسماعیل وجودش را به قربانگاه می کشد تا زیر بار منت کسی نرود

آری دیدنی است صحنه های جانسوزی که انسان را از اعماق وجودش آتش می زند و بر تمام قامتش شراره می کشد

آری می توان صحنه های را به تماشا نشست که تماشا گه راز است

پای صحبت های بنده خدایی نشست که پول اجاره و رهن ساختمان که ندارد هیچ حتی پول برای …..

در این روز گار غریب و فریب به کی باید شکایت برد بر سر چه کسی باید عقده ها را خالی کرد و چگونه باید فریاد زد ما که از این همه دردها پر درد شدیم و کاسه وجودمان لبریز از درد است و جایی برای شنیدن و دیدن درد نداریم

هر روز باید گونه های را به تماشا بنشینم که چشمه های اشک بر آن جاری است و دردهای وجودش قطرات آبی است که بر صورت نیلیش جریان دارد

آری می شود بی درد شد و درد را به تماشا نشست اما درد نداشت

خداوندا درد مندان عالم را دارو و درمان کی خواهد آمد

کی خواهد آمد

به انتظارش تکیه به دیوار می کنیم شاید بیاید شاید ….

درباره ی علیرضا شجاعی

من علیرضا شجاعی هستم اندیشه گم شده دوران ماست در جست جوی پرسشهای بنیادینی هستیم که این گم شده را پیدا کند...

همچنین ببینید

شرحی بر شراب و قمار در قرآن

آیه ۲۱۹  بقره  ـ متعلق تفکر حوزه رفتاری و عملی البقرة : ۲۱۹   يَسْئَلُونَكَ عَنِ ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *